تبلیغات
به نام قصه گوی راستگو !!!
به نام قصه گوی راستگو !!!

mishe

شنبه 14 آبان 1390

salam mishe bodo az bodan lezat bord .  mishe zende bodo zendegi kard . mishe man bodo ma shod . mishe khasto an shod .  be arezohat fekr kon


دنیا ...

یکشنبه 29 خرداد 1390

دلم  تنگ است

دلم میسوزد از باغی که میسوزد . نه دیداری  نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . تمام عمر بستیم و شکستیم  .   به جز بار پشیمانی نبستیم  .   جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم  .  عجب آشفته بازاری است دنیا  .  عجب بیهوده تکراری است دنیا .  چه رنجی از محبت ها کشیدیم  .  برهنه پا به تیغستان دویدیم  .  نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیمو ندیدیمو ندیدیم  .  سبک باران ساحل ها ندیدند .  به دوش خستگان باری است دنیا .  مرا در موج حسرت ها رها کرد  .  عجب یار وفاداری است دنیا  .  میان آنچه باید باشد و نیست .  عجب فرسوده دیواری است دنیا .  عجب خواب پریشانی است دنیا  . 


ارزانی است ...

سه شنبه 10 خرداد 1390

چه کسی می گوید که گرانی شده است  ...

دوره ی ارزانیست  ...

دل ربودن ارزان  ...

دل شکستن ارزان  ...

دوستی ارزان است ...

دشمنیها ارزان ...

چه شرافت ارزان  ...

تن عریان ارزان  ...

آبرو قیمت یک تکه نان ...

و دروغ از همه چیز ارزانتر ...

قیمت عشق چه قدر کم شده است ...

کمتر از آب روان ...

و ه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان  ...


زندگی ؟

پنجشنبه 24 تیر 1389

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد

ما همه همسفریم  !!!!

 


رنج یک مهاجر !!!

دوشنبه 31 خرداد 1389

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!


گاهی ...

پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389

گاهی کمان نمیکنی و میشود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود    


مثل شطرنجه ...

دوشنبه 20 اردیبهشت 1389

مثل شطرنج زمونه 

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه

هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه

یکی مثل ما پیاده یکی صد سال سواره

یه نفر خونه به دوشه یکی دو تا قلعه داره

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن

رو به روی هم یه عمره دارن ما رو بازی میدن

او نا که اول بازی توی خونه ی تو و من

پیش پای اسب دشمن اون همه سرباز و چیدن

ببین امروزم تو بازی میون شاه و وزیرن

هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن

تاج و تخت شاه دیروز در قلعه شون نمیشه

به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اون که ما رو بازی میده

اونکه مهره رو چیده

اون که نه شاه نه سرباز

نه سیاه نه سفیده

از پس پرده نگاه کن   .........


سخنان آموزنده

پنجشنبه 19 فروردین 1389

شجاعت یعنی بترس بلرز ولی قدم بردار

بی وفایی کن وفایت می کنند با وفا باشی خیانت می کنند مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت می کنند

بازی روزگار را نمی فهمم من تو را دوست دارم تو دیگری را دیگری مرا و همه ی ما تنهاییم

رسم روزگار تو چشم میزاری من قایم میشم ولی تو یکی دیگرو پیدا میکنی

همیشه دشمنان خود را ببخش چیزی بیش از این انها را ناراحت نمی کند

همیشه آغاز راه دشوار است عقاب در آغاز پر کشیدن پر میزند ولی در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است

هرگز فراموش نکن شاتس تو همان تفکر توست

قلاب ها علامت کدامین سوالند که ماهیان این گونه جوابشان می شوند

دست هایم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل گرفتند اما کسی فکر نکرد شاید من گلی کاشته باشم

آسمون به دریا گفت این بالا خیلی خوبه همه جارو میشه دید دریا گفت این پایین از اون بالا هم بهتره چون فقط تورو میشه دید

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است

شریف ترین دلها دلی است که در آن اندیشه ی آزار کسی نباشد

روزی روزگاری اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند در روز موعود همه ی مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر اورده بود و این یعنی ایمان

انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد

من کفش نداشتم و مدام شکایت می کردم تا کسی را دیدم که پا نداشت

برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد چون بر این باورند که یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان

نامم را پدرم انتخاب کرد نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم دیگر بس است راهم را خود انتخاب خواهم کرد

از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و امید به آینده داشته باش

پشیمانی که ما را به راه راست نکشاند هیچ ارزشی ندارد

خوشبختی میان خانه ی شماست بیهوده آن را میان باغ دیگران می جویید

قانون احتمالات یادت نره بالاخره یک نفر خواهد گفت بله

بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم

عیب جامعه این است که همه دلشان می خواهد که آدم مهمی باشند و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد

توان آدمیان را با آرزوهایشان میتوان سنجید

برای اینکه دوستیمان پا بر جا بماند بهتر است همواره میانمان فاصله ای باشد

تجربه میوه ای است که آن را نمی چینید مگر پس از گندیدن

بهترین چیز ها زمانی رخ میدهد که انتظارش را نداری

به ارزوهای خویش ایمان بیاورید و آن گونه نسبت به آنها با ندیشید که گویی به زودی رخ میدهد

اگر یاد بگیرید که همیشه به مشکلات بخندید همیشه چیزی برای خندیدن دارید

افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند

مهربانی جاده ای است که هر چه بیشتر میروی خطرناک تر می شود

در بیکرانه ی زندگی دو چیز است که افسونم میکند آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم هستن

از مخالفت ها نترسید باد بادک وقتی میتواند بالا برود که با باد مخالف مواجه شود

هرگز برای عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای میرسی که ماه را بر لبانت می نشاند

سایه ام عاشق سایه ات شده ایا میتوانیم همسایه شویم

از میان تمام بازی های کودکانه تنها یادم تو را فراموش را بلد بودی

همیشه قصه ی مادر درست بود همیشه یکی بود یکی نبود

 

 


زندگی چیست !!!

پنجشنبه 19 فروردین 1389

زندگی چیز عجیبی است

اسراری نهفته در آن سرنوشت های مختلف آدمای مختلف زندگی های مختلف

مشکلات بسیار در سر راه است باید دید باید صبور بود و تحمل کرد

زندگی عشق است باید باور کرد و دید

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی تکرار هنرمندی هاست زیستن را باید آموخت

زندگی تقسیم خوشی هاست

زندگی زندگی است




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

نظرسنجی

    نظر شما در مورد وبلاگ چیست !!!





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها